"أحببتك أكثر من نفسي"
- Rana Rashed
- Dec 7, 2025
- 3 min read
ماذا عساي أن أقول لك يا حبيبي؟
أيها الذكي، الحكيم...الأنيق، ذو العيون التى عمقها يخترق روحي كل مرة، بلا مجهود.
لم يلمس قلبي أحداً من قبلك، و لن يلمس روحي أحداً بعدك.
ماذا عساي أن أقول يا حبيبي...
فلتطلق سراحي اليوم يا حبيبي.
فلتتوقف عن لوم نفسك على فراقنا.
ضربتنا أعاصير الحب و المصير فى آن واحد.
تُمَزِقنا الحياة بعيداً عن بعضنا البعض...ليس لي مكان فى طريقك المتلألئ بالنجوم.
و ليس لك مستقبل،
فى طريقي،
المحفوف بالمخاطر.
ماذا عَساك أن تفعل مع هذا الحب يا حبيبي؟
ذلك الحب، الذي بدأ بِحلم، و تحول لِلعنة،
تتحرك الغصة داخل قلوبنا كلما تذكرناه.
أعلم أنك تتذكرني.
لكن...ماذا عساي أن أفعل...هذا هو النصيب.
هذه الكلمة،
التى قطعنا بحور و بلاد لنهرب منها،
باتت تُشَكِل أقدارنا،
مهما ركضنا بعيداً عنها.
ماذا أقول لك يا حبيبي؟
بعد كل الذي قولناه فى أشعارنا؟
لِمَن أكتب أشعاري من بعدك؟
لِمَن تُهدي كلماتك من بعدي؟
هل حركت قلبَك إحداهن مثل ما حركته أنا؟
هل تتذكرني عندما تقابل أخريات؟
أعطيتني العالم و أنا معك،
فضلتني عن الجميع.
أغدقت عليا بالحب و الأشعار...
لكن،
إنك لا تعرف معنى،
أن أركض نحو بيت يحترق،
فقط لأنقذ من أحُب!
إنك لا تعرف،
كيف تركت قلبي معك،
كيف رحلت عن روحي عندما رحلت عنك.
كيف واجهت مصيري وحدي فى صمت،
خوفاً عليك من أن ترى وَحشة قلبي.
لقد عهدتني جميلة و قوية،
لن أطيق أن تراني منكسرة و وحيدة.
لم أختار شيئاً غيرك يا حبيبي،
و لن أختار أحداً مثلما اخترتك.
جميعهم ضاعوا داخل سحر عيوني،
فقط أنتَ من فهمت حديث نظراتي.
ماذا عساي أن أقول لك يا حبيبي؟
و أنا لا أملك حتى صوت أنفاسي!
ماذا عساي أن أقول لك؟
و أنتَ لا زِلت تحتل كل دفاتري و أشعاري.
مهما قابلت من عُشاق، ستظل وحدك تسكن روحي.
كلهم عشقوني لِرَونقي...
وحدك من اخترتني،
و أنا فى عز ضعفي.
علمتني كيف أحِب نفسي،
فعشقتَك أكثر من نفسي.
♾️🤍
رنا راشد
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
چه بگویم برایت، ای محبوب من؟
ای باهوش، خردمند… شیکپوش، با چشمانی که عمقشان بیهیچ تلاشی هر بار روحم را میشکافد.
هیچکس پیش از تو قلبم را لمس نکرد،
و هیچکس پس از تو روحم را لمس نخواهد کرد.
چه بگویم برایت، ای محبوب من…
بگذار امروز مرا آزاد کنی، ای عشق من.
از سرزنشِ خودت برای جداییمان دست بردار.
توفانهای عشق و تقدیر، هر دو همزمان بر ما فرود آمدند.
زندگی ما را از هم میدَرَد…
من جایی در مسیرِ پرستارهی تو ندارم.
و تو آیندهای
در مسیر من،
که آکنده از خطر است، نداری.
با این عشق چه میتوانی بکنی، ای محبوب من؟
این عشقی که با رؤیایی آغاز شد و به نفرینی بدل گشت،
هر بار که آن را به یاد میآوریم،
سوزشی در قلبهایمان میچرخاند.
میدانم که مرا به یاد میآوری.
اما… چه کنم؟ این همان سرنوشت است.
همان واژهای که برای گریختن از آن
از دریاها و سرزمینها گذشتیم،
اکنون همان، تقدیر ما را شکل میدهد،
حتی اگر از آن دور بدَویم.
چه بگویم برایت، ای محبوب من؟
پس از آنهمه که در شعرهایمان گفتیم؟
بعد از تو، شعرهایم را برای چه کسی بنویسم؟
تو بعد از من، کلماتت را به چه کسی میبخشی؟
آیا زنی قلبت را لرزاند، همچنانکه من لرزاندم؟
آیا وقتی با دیگران روبهرو میشوی، مرا به یاد میآوری؟
تو وقتی کنارم بودی، جهان را به من بخشیدی،
مرا بر همه ترجیح دادی،
باران عشق و شعر را بر من فرو ریختی…
اما،
تو معنای آن را نمیدانی
که به سوی خانهای در حالِ سوختن بدوم،
فقط برای نجاتِ کسی که دوستش دارم!
تو نمیدانی
چگونه قلبم را نزدت گذاشتم،
چگونه هنگام ترک تو،
از روحم جدا شدم.
چگونه سرنوشت خود را در سکوت،
بهتنهایی روبهرو شدم،
فقط از ترس اینکه
نکند تو اندوهِ قلبم را ببینی.
تو مرا زیبا و قوی شناخته بودی،
طاقت نداشتم مرا شکسته و تنها ببینی.
من جز تو هیچکس را انتخاب نکردم، ای محبوب من،
و پس از تو نیز هیچکس را چون تو انتخاب نخواهم کرد.
همه در سحرِ نگاههایم گم شدند،
تنها تو بودی که زبانِ نگاههایم را فهمیدی.
چه بگویم برایت، ای محبوب من؟
وقتی حتی صدای نفسهایم هم با من نیست!
چه بگویم برایت؟
وقتی هنوز همهی دفترها و شعرهایم را اشغال کردهای.
هرچقدر عاشق ببینم…
تو تنها کسی هستی که در روحم خانه کردهای.
همه مرا در اوج زیباییام دوست داشتند…
اما تنها تو بودی که مرا
در اوجِ ضعفم برگزیدی.
تو آموختی چگونه خودم را دوست بدارم،
و من تو را بیشتر از خودم دوست داشتم.
♾️🤍
رنا راشد






Comments